|
اینجا حریم تنهایی من است
|
||||
|
|
||||
با نام ِ سبز ِ تو اِنگار ، کالسکه ی بهار از راه می رسد ... آنگاه گلواژه ی طراوت و زیبایی را از نو باید نوشت . ای آرزوی وصل ! در نام ِ تو کدام راز ، نهفته ست ؟؛ گویی تلاوت ِ نامَت صحرای خشک را سرسبز می کند و کام ِ کویری را سیراب .
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 9:24 توسط salahshooran
|

هوالعشق ما ازآن پاکدلانیم که از کس کینه نداریم یک شهر از دشمن و یک دوست نداریم جان اسیر دل ........ ![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 19:18 توسط salahshooran
|

دوش در ميکده با جام سخنها گفتم آمدم بار دگربا تو کنم راز و نياز جام مي! سنگ صبور من و همرازم باش
از جفاکاري ايّام سخنها گفتم
گفتمش دلزده از گردش ايّامم من
خسته و غمزده وسر به گريبانم من
شکوه دارم ز جفاکاري ياران دغل
غم بي مهري اشان بر دل من همچو دمل
گوش کن جام برايت سَر دل باز کنم
قصّه ها از دل پر درد خود آغاز کنم
به تو گويم که چه سان بردل من نيش زدند
بارها زخم زبان ازکم و از بيش زدند
ظاهرا عرض ارادت بنمودند ولي
درخفا ظلم روا داشته و تيره دلي
من که چون سنگ صبوري برِ آنان بودم
راه اين ميکده اينک به چه رو پيمودم
تاشوي آگه ازاين قصه پر سوز و گداز
درجفاکاري ايّام هوادارم باش
سر کشم جرعهاي از خون دلت اي ساغر
تاکني قصّه پر غصّهي من را باور
شايد اين باده برد غصّه ايّام ز ياد
يا سپارد غم و صد درد مرا بر دل باد
ساغر اينک تو تسّلي دل ريشم باش
لحظه اي چند بمان، پيشم باش
جام در جام زنم پي در پي
تاکه شايد بشود اين غم طي
ميسپارم غم خود را به دل باده و جام
ميپرد بار دگر جغد غمم از لب بام
دل «جاويد» شود باردگر پر غوغا
ميکند غصّه خود با مي ساغر سودا
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 8:12 توسط salahshooran
|

گوش كن... دورترين مرغ جهان ميخواند. شب سليس است ؛ و يكدست... و باز.. شمعدانيها و صدا دار ترين شاخه فصل ، ماه را ميشنوند. پلكان جلوي ساختمان؛ در فانوس به دست؛ و در اسراف نسيم... گوش كن... جاده صدا ميزند از دور قدمهاي تو را چشم تو زينت تاريكي نيست... پلكها را بتكان... كفش به پا كن و بيا... و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد ؛ و زمان روي كلوخي بنشيند با تو... و مزامير شب، اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند. پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت : " بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه عشق تر است "
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 8:8 توسط salahshooran
|

گل از طراوت باران صبحدم لبريز هواي باغ و بهار، از نسيم و نم لبريز صفاي روح تو اي ابر مهربان بهار كه هست دامنت از رشحهي كرم لبريز هزار چلچله در برج صبح ميخوانند هنوز، گوش شب از از بانگ زير و بم لبريز مرا به دشت شقايق مخوان، كه لبريز است روان خلق ز غوغاي بيش و كم.. لبريز به پاي گل چه نشينم در اين ديار، كه لبريز است فضاي دهر ز خونابهي ستم.. لبريز ببين در آينه روزگار نقش بلا كه شد ز خون سلحشور، جام جم لبريز چگونه درد شكيبايياش نيازارد دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 8:6 توسط salahshooran
|

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟ از کجا و از که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نيست مرا نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری برو آنجا که ترا منتظرند برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه های همه تلخ ، با دلم می گويند ، که دروغی تو دروغ که فريبی تو فريب قاصدک هان ، ولی آخر ايوای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام ، آيا کجا رفتی آی ، راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟ طمع شعله نمی بندم خردک شوری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند .
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 16:42 توسط salahshooran
|

دلتنگم غزل ! دلتنگ . بر من نفرين باد و بر اين روزگار
ديرگاهيست در کمين ِ خويشتن ِ خويشم
تا تنم را
بر سر سفرهي ِ ضربتي بنشانم
که در خور ِ اين همه تنهايي باشد .
آه اي فرصتهاي ِ طلايي ِ من !
در اين خيال ِ تطاول
چندان
بيدريغ
به طاووس ِ مست ميمانم
که هر چه مرا بپايند
طلسم ِ هيچ معجزتي
از گزند ِ خويشتنم رها نخواهد کرد
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 20:11 توسط salahshooran
|

پشت پنجره خیس باران زده ایستاده ام واشک اسمان را می نگرم
کاش بودی تا به خیال اشک شوق اسمان باران را این قدر دلتنگ نمی پنداشتم اما حال که نیستی و بی وفایی من باور کرده ام که باران اشک دلتنگی اسمان است ومن هم پا وهم صدای این اسمان دلتنگ از دوریت می گریم یار بی وفای من هنوز فراموشت نکرده ام قبل از خشک شدن چشمه اشکم بازگرد می ترسم نیایی و چشمه اشکم خشک شود ومن تشنه لب در بیابان دلتنگی بی تو بمیرم...
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 13:21 توسط salahshooran
|

سر گذاشتم وميدانم كه هنوز د ر كوهپايه كوهستان زندگي هستم نمي گويم نفرين به تنهايي، چون ميدانم همان كسي كه مرا آفريد تا انتها با من خواهد ماند وبا تمام بزرگيش مرا با همه كوچيكيم فراموش نخواهد كرد نمي گويم نفرين به گريه، چون ميدانم لغزش اشك روي گونه ي من ترانه هميشه همراه من است و ملودي گوشنواز لحظاتم نمي گويم نفرين به سكوت، چون حرفهاي نگفته ام در پس سكوتم پنهان شده اند نمي گويم نفرين به فاصله، چون از من تا خدا هم زمين تا آسمان فاصله هست ولي روح او در كالبد من دميده است سپس نزديكي و وصال در فاصله است نمي گويم نفرين به روزگار، چون سرنوشت تنهايي گريه سكوت و فاصله در بطن همين روزگار شكفتند پس چاره اي ندارم كه از روزگارم هم شكايتي نكنم بايد استوار باشم تا باقيمانده راه پر فرازو نشيب اين كوهستان را بپيمايم
نمي گويم نفرين به سرنوشت، چون هنوز ۳۰پاييز را پشت
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 19:41 توسط salahshooran
|

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد که چرا تنهای تنهایم و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت تنهاي پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی از او جدا
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 19:34 توسط salahshooran
|

+
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 15:40 توسط salahshooran
|

بنام یگانه محبوب هستی بخش. گررودسر برنگردد سرنوشت این سخن با اب زر باید نوشت سرنوشت ما بدست دیگریست خوش نویس است بد نخواهد او نوشت. تقدیم به عبدالحلیم میربلوچ دریا شاهدمان هست وغروبهایی که با هم سپری کردیم دردیار غریب چابهار و آن ساحل دور قایقی بساریم ار جنس عبور ناخدایش هو النور!
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 15:48 توسط salahshooran
|

فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
اگر احساسمو می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار رو
روز آغازی دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو اون جوری که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دلو میبستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برابر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دلو احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به منه عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:42 توسط salahshooran
|

این است چرخه انسانیت... تولد های زیبا و شیرین... زندگی های پر از فراز و نشیب... مرگ های جبران ناپذیر... خلقتی زیبا و شگرف... چقدر راه است تا صدای آبشار... تولد خاطره ای در رگبار... و چه نزدیک است .. آیه ی عاشقی در قرآن...
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:26 توسط salahshooran
|


+
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 19:51 توسط salahshooran
|


+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 8:21 توسط salahshooran
|

هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود . مرا از یادمبر وبه دیدارم بیا ای مهربان
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 8:18 توسط salahshooran
|

هر شب٬ ازخلوت ِ کوچه های ِخیالات ِ شبانه ام
گذر میکرد؛
با سلامی و سکوتی و نفسی
- که یکجا٬ عطر تمام ِ اقاقیهای ِ باغ را
در بسترم٬ منتشر میکرد! -
گویی رازی بود
خفته در نهانگاه ِ سینه اش و لبانی داغ را می جُست
تا ترانه ای شود
پر شور و جاودان!
اما٬ تا راه بر او گشودم٬ رَه زد و گریخت!
بی آنکه بوسه ای برچیند
و نه حتی٬
غزلی به یادگار بر گیرد...
اکنون
آبستنم من!
آبستن شعری
که هرگز نخواهد زایید
تا بغض های فرو خورده ام را
لحظه ای فریاد زند!
+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 22:9 توسط salahshooran
|

+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 9:33 توسط salahshooran
|


+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 9:19 توسط salahshooran
|
