تبليغاتX
دلتنگیهای من ...

دلتنگیهای من ...

اینجا حریم تنهایی من است

HOMEPAGE

E-MAIL

فریاد نزن ای عاشق
 
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
 
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
 
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
 
بی سبب نیست چنین فریادم
 
بی گناه در دام عشق افتادم
 
چه درست و چه غلط
 
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
 
 
اگر احساسمو می فهمیدی
 
قلبتو دوباره می بخشیدی
 
لحظه ی پایان این دیدار رو
 
روز آغازی دگر می دیدی
 
اگه بیهوده نمی ترسیدم
 
عشقو اون جوری که هست می دیدم
 
شاید این لحظه ی غمگین وداع
 
قلبمو دوباره می بخشیدم
 
کاش از این عشق نمی ترسیدم
 
 
ما سزاواریم اگر گریانیم
 
این چنین خسته و سرگردانیم
 
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
 
چرا از عاشقی رو گردانیم
 
وقتی پیمان دلو میبستیم
 
گفته بودیم فقط عاشق هستیم

 
ولی با عشق نگفتیم هرگز
 
از دو ایل  نا برابر هستیم
 
از دو ایل  نا برابر هستیم
 
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم

 
منو تو بازیچه ی تقدیریم
 
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق

با دلو احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم
 
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
 
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
 
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
 
تو که همدردی مرا یاری بده
 
به منه عاشق امیدواری بده
 
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
 
تو به من قول وفا داری بده
 
تو به من قول وفا داری بده

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:42 توسط salahshooran |

خستگی ها به افق می روند و همراه باران به زمین فرو می ریزند...

این است چرخه انسانیت...

تولد های زیبا و شیرین...

زندگی های پر از فراز و نشیب...

مرگ های جبران ناپذیر...

خلقتی زیبا و شگرف...

چقدر راه است تا صدای آبشار...

تولد خاطره ای در رگبار...

و چه نزدیک است ..

آیه ی عاشقی در قرآن...

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:26 توسط salahshooran |

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 19:51 توسط salahshooran |

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 8:21 توسط salahshooran |

 
هر کس را خواندم مرا از ياد برد ،

هر کس را جستم مرا گم کرد

و هر کس را بخشيدم مرا شکست ،

 زندگی همين است،

 آمدن برای رفتن ،

زيستن برای زنده بودن ،

گشتن برای نيافتن ،

خواستن براي نرسيدن

من اما آمده ام تا بمانم ،

زندگی کنم ،

شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی

آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

مرا از یادمبر وبه دیدارم بیا ای مهربان

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 8:18 توسط salahshooran |

هر شب٬

ازخلوت ِ کوچه های ِخیالات ِ شبانه ام

گذر میکرد؛

با سلامی و سکوتی و نفسی

                            - که یکجا٬

                              عطر تمام ِ اقاقیهای ِ باغ را

                              در بسترم٬ منتشر میکرد! -

گویی رازی بود

خفته در نهانگاه ِ سینه اش

و لبانی داغ را می جُست

تا ترانه ای شود

پر شور و جاودان!

اما٬

تا راه بر او گشودم٬

رَه زد و گریخت!

بی آنکه بوسه ای برچیند

و نه حتی٬

غزلی به یادگار بر گیرد...

اکنون

آبستنم من!

آبستن شعری

که هرگز نخواهد زایید

تا بغض های فرو خورده ام را

لحظه ای فریاد زند!

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 22:9 توسط salahshooran |

باغ چای ژاپنی ، پارک گلدن گیت ، سانفرانسیسکو ، کالیفرنیا

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 9:33 توسط salahshooran |

رابین هود | RaBiNHooD.iR

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 9:19 توسط salahshooran |

همه هستی من آیه تاریکی است

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتنها  و رستنهای ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

                        ×××

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد

 

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

((دستهایت را

دوست میدارم))

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

 

                   ×××

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد،  

                                          مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 8:25 توسط salahshooran |

دل شکسته


 


نيم شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زبان


پرسه اي آغاز کرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال


از جدايي يک دوسالي ميگذشت يک دوسال از عمر رفت و برنگشت


دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را


آن نظر بازي آن اسرار را آن دوچشم مست آهو وار را


همچو رازي مبهمو  سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود


آمد و هم آشيان شد با من او


همنشين و هم زبان شد با من او


خسته جان بودم که جان شد با من او


ناتوان بودو توان شد با من او


دامنش شد خوابگاه خستگي


اين چنين آغاز شد دلبستگي


  


واي از آن شب زنده داري تا سحر


واي از آن عمري که با او شد به سر


مست او بودم زدنيا بي خبر


دم به دم اين عشق ميشد بيشتر


آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بين ما آغاز شد


 


گفتمش در عشق پابر جاست دل


گر گشايي چشم دل زيباست دل


گر تو زورقبان شوي درياست دل


بي تو شام بي فرداست دل


دل زعشق روي تو حيران شده


در پي عشق تو سرگردان شده


 


گفت : در عشقت وفادارم بدان


من تو را بس دوست ميدارم بدان


شوق وصلت را به سر دارم بدان


با تو شادي ميشود غم هاي من


با تو زيبا ميشود فرداي من


 


گفتمش عشقت به دل افزون شده


دل ز جادوي رخت افزون شده


جز تو هر يادي به دل مدفون شده


عالم از زيباييت مجنون شده


 


بر لبم بگذاشت لب يعني خموش


طمع بوسه از سرم برد عقل وهوش


در سرم جز عشق او سودا نبود


بحر کس جز او در اين دل جا نبود


ديده جز بر روي او بينا نبود


همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود


خوبي او شهره افاق بود


در نجابت در نکويي او طاق بود


 


روزگار   


روزگار اما وفا با ما نداشت


طاقت خوشبختي ما را نداشت


پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت


بي گمان از مرگ ما پروا نداشت


 


 آخر اين قصه هجران بود و بس


حسرت و رنج فراوان بود و بس


يار ما از جدايي غم نبود


در غمش مجنون عاشق کم نبود


بر سر پيمان خود محکم نبود


سهم من از عشق جز ماتم نبود


 


 با من ديوانه پيمان ساده بست


ساده هم آن عهد و پيمان را شکست


بي خبر پيمان ياري را گسست


اين خبر ناگاه پشتم را شکست


 


آن کبوتر عاقبت از بند رفت


رفت و با دلدار ديگر عهد بست


 


با کي گويم او که هم خون من است


خسم جان و تشنه خون من است


بخت بد بين وصل او قسمت نشد


اين گدا مشمول آن رحمت نشد


آن طلا حاصل به اين قيمت نشد


 


عاشقان را خوش دلي تقدير نيست


با چنين تقدير بد تدبير نيست


از غمش با دود و دم همدم شدم


باده نوش غصه او من شدم


مست و مخمور خراب از غم شدم


ذره ذره آب گشتم کم شدم


 


آخر آتش زد دل ديوانه را


سوخت بي پروا پر  پروانه را


 


 عشق من از من گذشتي خوش  گذر


خاطراتم را تو بيرون کن ز سر


ديشب از کف رفت فردا را نگر

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 21:18 توسط salahshooran |

شكوه روي تو دل را كند آواره ی كويت 


دمار از من بر آوردي تو با آن خال هندويت


وصال روي شيرين را به كامم زهر گرداندي 


كه خود بي تيشه فرهادم   

 

 

 

 

به لطف سحر و جادويت


اگر من شهره ي شهرم به چشم بد نيالودن


حجاب از روي خود برکش كه غوغا مي كند رويت


فغان اي شهسوار دل كه چوگان را تو استادي 


مرا گمراه عالم كرد ، كمان تيغ ابرويت  


ز وصف زلف مشكينت من عاجز گشته ام ديگر 


ولي حافظ چه خوش گويد ز تار سلسله مويت  


من و باد صبا مسكين ، دو سرگردان بي حاصل  


من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت 


حرامم باد اگر جامي ز دست خاكيان گيرم  


كه از صد جام جم خوشتر ، مرا خاك در كويت  


الا اي رند تبريزي به طبع شعر خوش خواندی 


كه مرز كفر و دين است این حديث يار نيكويت

حلیمک سلحشور

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 21:16 توسط salahshooran |

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته 
 اشک ریزان ِ مدامم
 
 هنوزم تو ناباوری دست وپا میزنم
 
باورم نمیشه رفتی
 
 
 زندگی ام شده اشک
 
 شب ها که دیر خیلی دیر سر بر بالش میزارم
 
 به فردا فکر نمی کنم دلم میخواد هرگز فردایی نیاد 
 
دلم میخواد بخوابم یه خواب قشنگ ببینم
 
خواب ببینم که اومدی دنبالم تا منو با خودت ببری
 
وقتی که صبح میشه بابا صدام میکنه 
 
 
 به هیچ چیز و در عین حال به همه چیز فکر می کنم
 
 به کامم به تلخی زهرآلود این روزها عادت کردم
 
  دلم … دلم که دیگر جای هیچ غصه نشوندن نداره
 
 چطور میتونم اون شب تلفخو فراموش کنم؟
 
 خیلی دلم میخواد  که از درد  دلم ننویسم
 
 
اما زخمی که رفتنت برتنمان زد کهنه نمی شه
 
 
 
 نمک می پاشم که بسوزه که بسوزه که آرام نگیرم
 
 
چرا صبورتر نیستم؟
 
 
 
 چرا اینقدر ضعیفم  ؟
 
 
یعنی من صبور نیستم .من ضعیفم؟؟؟؟؟
 
 
 
مگه میشه صبور بود؟؟؟؟ 
 
 
 
دیگه هر لحظه منتظرم تا خبر بدی بشنوم عادت کرده دلم .....
 
 
خیلی خسته ام مامان
 
 
 
 
خسته ام از روزگار
 
خسته ام از تنهایی وبی همزبونی
 
خیلی گشتم نبود ونیست همدم وهمزبونی
 
 زندگیم شده همش هجوم اتفاق های بد ...
 
  جوانی ام به همین سادگی پوسید

نمک می پاشم به زخم هایم که ت

ازه بمونن  که بسوزم … که بسوزم....

انگار اسمونم دلش گرفته 
 
تو که نیستی حتی آسمون هم دلتنگ میشه
 
 
تو که نیستی گلهای باغچه هم خشک میشن

چشمامو میبندم تا ببینمت مامانی
 
میخوام بازم احساست کنم
 
میخوام تو خیالم عطر وجودتو حس کنم
 
میخوامت با تمام وجود
 
 بدون تو مثل یه ماهی کوچولو هستم که از تنگ افتاده بیرون وبدون آب مونده
 
میشه بیای وکنارم بشینی...
 
 با چشمای خوشگلت بازم بهم نگاه کنی
 
 
وقتی میخندی وگل خنده رو لبات میشینه
 
وقتی  صدات تو گوشم میپیچه
 
احساس میکنم همه چیز زیباست
 
تو دلم هیچ غمی نمیمونه
 
 جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیره
 
.مرگ هر لحظه قلبمو بدرد میاره
 
 قلبم نمیتونه این غمو تحمل کنه
 
نفسم به شماره می افته
 
اشکهای گرمم گونه هام را میسوزونه
 
دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم.وای نازنینم....
 
مامانی بهم بگو.........
 
با این قلب کوچک وعاشق و بیقرار چه کنم؟

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم 



  شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم 



 انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده 



آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده



  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 



 تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم



  حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم 



  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم 



  دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن



    نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن 



   منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم 



  برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم 



 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن 



 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن



+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:1 توسط salahshooran |

بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه

                                            بگو تا کی  اسیرم من اسیر درد ورنج و آه

نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن

                                           چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من

به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار

                                            از این دور تسلسل ها میان    گنبد    دوار

درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی

                                          به قلبم خاطراتی تلخ  پر از حس فراموشی

زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی

                                            بیا ای آسمان بشنو   دلیل این پریشانی

که اکنون مدتی باشد  ندیدم دلبر خود را

                                            ندیدم روی خندانش  و آن چشمان زیبا را 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 19:39 توسط salahshooran |

وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                        در اوج فرو رفتن در خویش

                             در اعماق قله ی رهایی

                                         

   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

                 که برهاند تورا از قفس بغض

                 که بپرسد:

        ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) 

 

          کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 19:35 توسط salahshooran |

                                                                                                                                         

گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت

گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت

گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 9:53 توسط salahshooran |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن تفتان
بشکوه تر از کوه تفتان غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 9:7 توسط salahshooran |

در کوچه پس کوچه هاي شهرغم گم شده بودم ناگهان به دنبال طنين صداي گرم و پرمهرت
به شهر تو رسيدم ،به شهر پر از عشق و صداقت.
تو معناي واقعي دوست داشتن را با صبوري به من آموختي. تو مرا به باور رساندي به باور
آن همه عشق و زيبايي.
اي مهربون عاشق تو خود زندگي هستي ،من عاشق تر از هميشه ديده در انتظارم. بي تو اين
قلب عاشق من بي قراره ،اي هم نفس چقدر زيباست با تو نفس کشيدن.
اي نازنين ترين يار بين من و عشق تو فاصله اي نيست.عشق تو در خاطر من است من زنده ام
به ياد تو. اي مهربون عاشق هميشه با من بمان، هميشه با تو هستم چون سايه لحظه لحظه در
کنارتم. در خاطرت نگه دار عهدي که با تو بستم.
دوست داشتن را در چشمان عاشقم بخوان وجود تو و گرماي صدايت به من خسته زندگي
مي بخشد.
مي پرستمت تويي که وجود مني،ميخوام تا ابد با تو باشم برام فرق نميکنه کجا باشم فقط
با تو باشم. مي خواهم دستهايم را در ميان دستانت بگيري تا براي کبوترهاي قلبمان آشيانه
محبت را بنا سازيم. هر بار که موسيقي دلنشين لبانت آواز عشق را سر داد،قناري قلبم
عاشق تر از هميشه شد.
مي خواهم لحظه اي را که در کنارت بنشينم سر رو شانه هايت بگذارم از عشق تو از داشتن
تو اشک شوق ريزم. منتظر لحظه اي هستم که تو را در آغوش گيرم و با تمام وجودم عشقم و
قلبم را به تو هديه کنم. دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني.
مي خواهم تو آفتابم باشي و من قول ميدهم بارانت باشم. وقتي نيمه شب تنهاترم توهمچون
ماه مي تابي بر چشمان ترم.
تويي مونس شبهاي دلم ،يادگار روزهاي شيرين من با تمام وجود دوستت دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 9:2 توسط salahshooran |

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 8:59 توسط salahshooran |

به نام یگانه‌ی مهر "

      

 

آموختم که اگر در زندگی

به‌نظر من اتفاقی عجیب یا بد افتاد

صبور باشم و نا امید نشوم

زیرا خداوند همواره نقشه‌ی بهتری دارد...

خدایی که هرگاه اندوه خود با او باز گویید

غم‌تان را به شادی بدل کند...

 

*******

خیلی بیشتر از آن‌چه که فکر می‌کنم

خداوند نزدیکمه

و دوستم داره...

بغض توی گلوم و اشک‌هایی که توی چشمام گواه منه...

من "توکل به خداوند" یادم رفته بود...

مثل همیشه بغض‌مو فرو خوردم و

اشک‌هایی که در چشمانی صبور لرزید و نبارید...

 

*******

تویی که ازت خیلی دورم و

با پاهای پیاده به سمتت می‌دوم...

دیگه خیالم از تو هم راحته

می‌دونم همین الان داری نوشته‌هامو می‌خونی...

قلبم آروم گرفته...

خدا بیش از آن‌چه فکر می‌کنم دوستم داره...

می‌دونم یه‌روز کنار هم‌یم اگه "خوبه" باشیم...

اگه "قسمت" باشه یه‌جا به هم می‌رسیم...

آره با توأم... لبخند بزن.

 

 

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه‌که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن‌جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:20 توسط salahshooran |

امروزبعد از مدتها وقتي از خواب بيدار شدم احساس خوبي داشتم وپيش خودم جواب سلام زندگي را دادم خيلي وقت است كه چيزي ننوشته ام انگار سا لهاست كه دل و دستم با هم قهرند و امروز شايد روز خوبي باشد براي آشتي كنان، در لحظه هاي تنهايي ام احساسهايم را بهتر ميفهمم اما خيلي وقت است كه اين احساس گنگ همراهم است و من نمي توانم دركش كنم .

ديشب شب احيا بود حرفهاي زيادي براي خدا داشتم ولي انگار از خدا خجالت مي كشيدم ... چيزي نگفتم ولي خدا فهميد شايد مطمئنم اين احساس خوب امروز، هديه خدا ست براي من.

  شكر ...

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:44 توسط salahshooran |