تبليغاتX
دلتنگیهای من ...

دلتنگیهای من ...

اینجا حریم تنهایی من است

HOMEPAGE

E-MAIL

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 14:45 توسط salahshooran |

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 12:16 توسط salahshooran |

محبت دريچه ي سبزيست كه رو به آسمان همدلي گشوده مي شود

محبت شاخه گلي است از جنس دلهاي مهربان و وفادار

محبت نسيم ملايمي از سرزمين عشق است كه بر جدار شيشه اي دلها مي وزد

گرد و غبار آئينه قلبها را مي زدايد و به زندگي رنگ آرامش و معنويت مي بخشد

محبت به همنوع ، تمثيلي از الطاف الهي است

كه زيباترين رنگ مهر و صفا را در عمق واژه اي دلنشين به تصوير كشيده

دل را جلا داده ، و روح را منور و پاك مي گرداند

محبت يعني احساسي بي نظير از جنس بلور و دلدادگي

كه پرنده سعادت را بر اوج آسمان يكرنگي و خوشبختي به پرواز در مي آورد

محبت يعني باهم بودن ، باهم شاد بودن ، باهم گريستن و به ياد هم بودن

محبـــــــــــت

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 12:12 توسط salahshooran |

 الرحمنالرحيمالملكالقدوسالسلامالمؤمنالمهيمنالعزيزالجبارالمتكبرالخالقالبارئالمصورالغفارالقهارالوهابالرزاقالفتاحالعليمالقابضالباسطالخافضالرافعالمعزالمذلالسميعالبصيرالحكمالعدلاللطيفالخبيرالحليمالعظيمالغفورالشكورالعليالكبير • الحفيظ • المقيتالحسيبالجليلالكريمالرقيبالمجيبالواسعالحكيمالودودالمجيدالباعثالشهيدالحقالوكيلالقويالمتينالوليالحميدالمحصيالمبدىءالمعيدالمحييالمميتالحيالقيومالواجدالماجدالواحدالصمدالقادرالمقتدرالمقدمالمؤخرالأولالأخرالظاهرالباطنالواليالمتعالِالبرالتوابالمنتقمالعفوالرؤوفالمقسطالجامعالغنيالمغنيالمانعالضارالنافعالنورالهاديالبديعالباقيالوارثالرشيدالصبورمالك الملك ذو الجلال والإكرام

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 10:57 توسط salahshooran |

دلم برای تنهایی دلتنگ تر از همیشه است

از یکنواختی دیوارها دلم گرفته است.

با اسب خیالم به بلندی کوه ها می تازم.

می خواهم بر اوج بلند ترین صخره ها بنشینم.

آنجا مقابل آسمان می نشینم و زمین را مرور می کنم

و به اندازه هزار چشم معجزه می بینم.

آنجا معنویت به درک نیامده بسیار است.

آن بالا به آسمان نزدیکترم

و می توانم لحظه تولد باران را حس کنم.

می خواهم بیشتر آفتاب ببینم.

می خواهم برف را، باران را،بهار را بفهمم.

دلم برای فضای ناپیدای مه لک زده.

به آسمان می نگرم

و کوه ها نگاه مرا به بالا سوق می دهند.

در کوه ها تکلم خدا جریان دارد

بیشتر پیامبران در کوه ها عاشق شده اند.

آن بالا تنهایم

و در تنهایی بی تعارف میهمان دل خویش.

ولی این پایین همه با آسمان قهرند.

خود را زیر نور لامپ ها مخفی کرده اند.

و در نیمکره تاریک دلشان آرمیده اند.

باید بالا رفت و بالا را با چشم دل دید.

اما افسوس که ما غافلیم.......

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:36 توسط salahshooran |

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را  محرم اسرار نهان باش

چه مي شود گاهي آنچنانت مي كنند تا متنفر از زندگي شوي و آرزوي مرگت را كني، چرا آنقدر تنهايم كه صدايم از درونم برنمي آيد آنقدر بي تابم كه حتي ناله هاي طاقت فرساي درونم را نمي شنوم

مي خواهم فغان كنم يا اشكي بريزم امّا شجاعت آنرا هم ندارم

كو محرمي تا باز گويم اسرار را

كو شانه اي تا باز گيرد خسته را

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:29 توسط salahshooran |

شبی از پشت یک   تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نی لوفر صدا کردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بعن گل های که در تنهای ام

رويا

با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست

رويا

و من تنها برای

ديدن

زيبا ي

آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 21:9 توسط salahshooran |

 

(( دوستت دارم ))

 
( د ) 

 داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي که

 لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند .
 
( و )

 وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد .  
( س )

 سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني .
 
( ت )

تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم . 
 
( ت )

تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست .
 
( د )

 دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام .

( ا )

 آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم می

 نگري .
( ر )

راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد .
 
( م )

مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 20:57 توسط salahshooran |

کاش روزی واقعا انســــــــــان شویم...

با حقیقت یار و هــــــــم پیمان شویم... 

کاش جای فتن  و هر بغـــــــض و کین

معترف بر عشـــــــق بی پایان شویم... 

کاش دلهامان شود لبــــــــــــــریز حق

متصف بر خصـــــــــــلت یزدان شویم... 

کاش رنجی کم کنیم از بنـــــــــده ای

درد هر جنبـــــــــنده را درمان شویم... 

کاش درک معنی قــــــــــــران کنیم

رهــــــــــــــرو دیباچهء  عرفان شویم... 

کاش یکدل گشــته و یکرنــــگ و بو

بشکنیم این تفرقه ، یکـــسان شویم... 

کاش این اندیشــــــــــه ها زیبا شود

هم به ظاهر نیک و هم پنهان شویم...

کاش ابادی شود مطلــــــــــــوبمان

پایه بر هر خــــــــانهء ویران شویم... 

کاش بر هر ادمی با لطف و عشق

لااقل یک روز دنیا جــــــــان شویم... 

کاش پیــــــش از گفتن هر یک سخن

ابتدا بر قاضی وجـــــــــــدان شویم... 

کاش اگر بال و پــری بگشوده هست

فکر ســـالم ،، نی پی جولان شویم... 

کاش قدری بهره از منطـــــق بریم

نی که رهـــــرو در پی نادان شویم... 

کاش جای دشـــــنه بر پشتی زدن

روبرو با شــــــیوهء مردان شویم... 

کاش جای صحبت و حرف و سخن

در عمل روشـــــــنگر میدان شویم... 

کاش جای لکــــــــــــــه بر دریا زدن

موج پاک و چشمه ای جوشان شویم... 

تا بوده همین بوده و تا هست همــــــــــین هست...

هر کس که بگفته است حقیقت  ،شده است پست...

شاید شکند قلـــــــــــــبم و هر ان چه از این دست

اما چه کسی دیده  که دریـــــــــــا بشکسته است؟

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 20:51 توسط salahshooran |

گلي خشکي لاي دفتر اشکي گوشه چشامه
عکسه تو گوشه طاقچه اين همه خاطره هامه


يه دلم پر از گلايه با يه شمع نيمه سوخته
دو چشمام پر حسرت ديده به گوشه اي دوخته


يه اتاق سرد و تاريک يه گل خشک و يه نامه
تو دلم اواره اندوه اشک اندوه تو چشامه


ندونستي شاخه گلها تو رو ياده من مياره
ياده تو با قاب عکست منو تنها نميذاره


عکستم ازم گرفتي ديگه اميدي ندارم
يادمه ميگفتي هرگز تو رو تنها نميذارم


نشوني ازت ندارم اما دنبالت ميگردم
بغض وجودمو گرفته باورم کن پر دردم


حالا ديگه گل خشکت از تو تنها يادگاره
منتظر به رات ميمونم تا تو برگردي دوباره


ديگه هر شب توي خوابم چشاي تو رو ميبينم
ارزومه تو رو يک بار توي بيداري ببينم


بيايي باز دوباره پيشم ديگه از دوريت نسوزم
تو رفتي تا بي نهايت چشم به راهتم هنوزم

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 20:42 توسط salahshooran |

خيلي وقته اينجا پرسه ميزنم
جاي رد پاتو نيستي و بوسه ميزنم


اگه حتي تو جوابمو ندي
من بازم با عکس تو حرف ميزنم


تسليت قلب صبورم ديگه اون دوست نداره
سهم اون يه عشق تازه سهم تو طناب داره


پس تو اشکاتو نگه دار غم تو يکي دوتا نيست
پا نذار روي غرورت جاي اون به زير پا نيست

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 20:35 توسط salahshooran |

روزگاری شد و دل غیر غم یار ندید

باغ جانم بجز از زاغچه و خار ندید

هرچه بردیم به بازار جهان سود نداد

عمرارزان شد و دل رونق بازارندید

گوش نشنید بجزقصهً هجران و نگاه

خیس ودرمانده به درمانده و دیدارندید

آه ازآن روزکه گاهِ سفرت می گفتی؛

رفتم و دل زتو جز خوبی بسیار ندید

گفتمت؛ منتظرم تا که بیایی،هیهات!

رفتی ودل بجزازمحنت ازاین کارندید

مرغ جان درقفس ازحسرت پروازبسوخت

وقتِ گل رفت و همی عشرتِ گلزارندید

بویی از مهر و وفایش به دل ما نرسید

سرو جان گشت خم و قامت دلدار ندید

سالها گشت و دراین شهر غریبیم هنوز

دل جز از زخمه ی یار و غم اغیار ندید

سالها مدعیان لافِ «اناالحق» زده اند

کس چو( حلیم )خریدار سر دار ندید

گرچه تنها شدم و در غم غربت ماندم،

گرچه رفتی و«صبا»از تو وفادار ندید،

با دل تنگِ من از غصه ی خود راز گشا

که کسی چون دل من ساده وغم خوارندید

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 20:22 توسط salahshooran |

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 12:42 توسط salahshooran |

ورق می خورد شب  ، با پنجه ی تقدير در باران


ومی رقصيد عطر ِ كال ِ  كاج  ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه  ، سرشارازتب ِ  رويای وارونه


ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران

..................................................

ميان  ِ چشم ها مانده ست سرگردان  ، هزاران سال


خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن  ، باران نديده  ، دختری دلگير  د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم  ِ بی گناهی ،  دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ،  يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ  ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ  رقاصی  ِ زنجير در باران


جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير  در  باران   

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 18:34 توسط salahshooran |

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 18:30 توسط salahshooran |

 

بارالهی...

  آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم....

 ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.به من قدرتی...

و دانشی عطا فرما  که تفاوت این دو را بدانم.....

خدایا....

    از اسارت نفس رهایم کن .

پروردگارا

  بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند.به من....

 بورزم به کساني که عاشقم نيستند.عشق..

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

 به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...

 کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.محبت....

۰ که همیشه بر اراده تو گردن نهم.باشد...

 براستی تو بر همه امور آگاه و توانایی

 

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 13:14 توسط salahshooran |

عشقبازی به همین آسانی ست...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه سد

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو ،  برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی ست...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و نسلا

و مسیحای کسی با جمعی

عشقبازی به همین آسانی ست...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیژی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی ست...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و  پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه ی نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی ست...

+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 19:41 توسط salahshooran |

گاه گاهی می شود در سرزمین قاصدک ها چند روزی ماند
گاه گاهی می شود خوابید و خواب آسمان را دید
گاه گاهی می شود با خاطرات ساده دل خوش کرد

می شود با یک گل خشکیده عاشق شد
می شود با یک ترانه ساعتی رقصید
می شود با سبزی برگ درختان تازه شد، خندید

می شود با هر پرنده گفتگویی کرد
می شود با ساحل سنگی صمیمی بود
می شود حتی میان آب دریا دست و پایی زد

گاه گاهی باید از پروانه راز گریه را پرسید
باید از رگبارها افسانه های تازه ای آموخت
باید حتی عشق را رنگ و جلای تازه ای بخشید

گاه گاهی دل هوای تازه می خواهد

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:42 توسط salahshooran |

پشت اين پنجره ها دل ميگيره/غم و غصه دلو تو ميدونی
وقتی از بخت خودم حرف ميزنم/چشام اشک بارون ميشه تو مي دونی 
عمری غم تو دل زندونيه/دل من زندون داره تو ميدونی
هر چی بهش ميگم تو آزادی ديگه/ ميگه من دوست دارم تو ميدونی
ميخوام امشب با خدا شکوه کنم/ شکوه های دلمو تو ميدونی
بگم ای خدا چرا بختم سياست/ چرا بخت من سياست تو ميدونی
پنجره بسته ميشه، شب ميرسه/ چشام آروم نداره، تو ميدونی
اگه امشب بگذره، فردا ميشه/ مگه فردا چی ميشه، تو ميدونی..........

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:17 توسط salahshooran |

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید
با حسرت جدا کردم
وتو در پاسخ آبی ترین موج نمناک دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
ومن تنها برای دیدن آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
ومن بعد از غروب تخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
شاید خطا کردم
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟......تا کی ؟........ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با  مهربانی دانه بر می داشت
 تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
وبعد رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
وبعد رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد
من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
ومن با آن که می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام .......... برگرد
ببین که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
در کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

ومن
در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
ودر میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر...... نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت و پروانگیمان
باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم................ دعا کردم

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:12 توسط salahshooran |

javascripts